Get Adobe Flash player
خانه دودمان و فرزندان نسب شریف و مختصری از زندگانی حضرت امام موسی کاظم فرزند شریف حضرت امام جعفر صادق (صلوات الله علیهما)
(3 votes, میانگین 5.00 از 5)

kazemin

نسب شریف و مختصری از زندگانی حضرت امام موسی کاظم فرزند شریف حضرت امام جعفر صادق (صلوات الله علیهما)

 

نام او «موسى»، لقبش «کاظم»، مادرش بانویى بافضیلت بنام «حمیده»، و پدرش پیشواى ششم حضرت صادق (علیه‏السلام) است

او در سال ۱۲۸ هجرى در سرزمین «ابوأ» (یکى از روستاهاى اطراف مدینه) چشم به جهان گشود و در سال ۱۸۳ (یا ۱۸۶) به شهادت رسید

 

خلفاى معاصر حضرت‏

از سال ۱۴۸ که امام صادق (علیه‏السلام) به شهادت رسید، دوران امامت حضرت کاظم آغاز گردید. آن حضرت در این دوران با خلفاى یاد شده در زیر معاصر بود:

۱- منصور دوانیقى (۱۳۶-۱۵۸)

۲- محمد معروف به مهدى (۱۵۸-۱۶۹)

۳- هادى (۱۶۹-۱۷۰)

۴- هارون (۱۷۰-۱۹۳)

هنگام رحلت امام صادق (علیه‏السلام) منصور دوانیقى، خلیفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود

منصور کسى بود که براى پایه‏ هاى حکومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانید. او در این راه نه تنها شیعیان، بلکه فقها و شخصیتهاى بزرگ جهان تسنن را نیز که با او مخالفت مى‏ ورزیدند، سخت مورد آزار قرار مى‏ داد، چنان که‏ «ابوحنیفه» را به جرم اینکه برضد او به پشتیبانى از «ابراهیم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قیام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افکند!

امام کاظم پس از وفات پدر، در سن بیست سالگى با چنین زمامدار ستمگرى روبرو گردید که حاکم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏ رفت

منصور وقتى که توسط «محمد بن سلیمان» (فرماندار مدینه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه ‏اى به وى نوشت:

اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشین خود قرار داده، او را احضار کن و گردنش را بزن!

طولى نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مضمون به بغداد رسید:

جعفر بن محمد ضمن وصیت نامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزیده که عبارتند از:

۱- خلیفه وقت، منصور دوانیقى!

۲- محمد بن سلیمان (فرماندار مدینه و خود گزارش دهنده!)

۳- عبدالله بن جعفر بن محمد (برادر بزرگ امام کاظم علیه السلام)

۴- موسى بن جعفر علیه ‏السلام

۵- حمیده (همسر آن حضرت!)

فرماندار در ذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از این افراد را باید به قتل برساند؟!

منصور که هرگز تصور نمى‏کرد با چنین وضعى روبرو شود، فوق ‏العاده خشمگین گردید و فریاد زد: اینها را نمى‏ شود کشت!

البته این وصیتنامه امام یک حرکت سیاسى بود؛ زیرا حضرت صادق (علیه‏ السلام) قبلاً امام بعدى و جانشین واقعى خود یعنى حضرت کاظم (علیه السلام) را به شیعیان خاص و خاندان علوى معرفى کرده بود، ولى از آنجا که از نقشه‏ هاى شوم و خطرناک منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پیشواى هفتم چنین وصیتى نموده بود

بررسى اوضاع و احوال نشان مى‏ داد که هر گونه اقدام حاد و برنامه‏ اى که حکومت منصور از آغاز روى آن حساسیت نشان بدهد صلاح نیست، از اینرو امام کاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزه‏ اى‏ نه به وسعت دانشگاه جعفرى تشکیل داد و به تربیت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضیلت پرداخت

«سید بن طاووس» مى‏ نویسد: گروه زیادى از یاران و شیعیان خاص امام کاظم (علیه‏ السلام) و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مى‏ آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را یادداشت‏ مى‏نمودند و هر حکمى که در مورد پیش‏آمدى صادر مى‏ نمود، ضبط مى‏ کردند.

«سید امیرعلى» مى‏ نویسد:

در سال ۱۴۸ امام جعفر صادق (علیه ‏السلام) در شهر مدینه درگذشت، ولى خوشبختانه مکتب علمى او تعطیل نشد، بلکه به رهبرى جانشین و فرزندش موسى کاظم (علیه‏ السلام)، شکوفایى خود را حفظ کرد.

موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏ الشعاع قرار داده بود، بلکه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نیز زبانزد خاص و عام بود، به طورى که تمام دانشمندانى که با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنایى دارند در برابر عظمت شخصیت اخلاقى وى سر تعظیم فرود آورده‏ اند

«ابن حجر هیتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّن، مى‏نویسد:

موسى کاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و کمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق ‏العاده ‏اى که (در رفتار با مردم نادان) از خود نشان داد، کاظم لقب یافت، و در زمان او هیچ‏کس در معارف‏ الهى و دانش و بخشش به پایه او نمى‏ رسید.

 

کار نامه سیاه خلافت، در عصر امام کاظم (علیه‏ السلام)

 

۱- مهدى عباسى‏

دوران سیاه خلافت منصور که سایه شوم آن در سراسر کشور اسلامى سنگینى مى‏ کرد، با مرگ وى به پایان رسید و مردم پس از ۲۲ سال تحمل رنج و فشار، نفس راحتى کشیدند

پس از وى فرزندش محمد مشهور به «مهدى» روى کار آمد. زمامدارى مهدى ابتدأاً با استقبال گرم عموم مردم روبرو گردید، زیرا وى نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با اعلان فرمان «عفو عمومى» تمام زندانیان سیاسى را (اعم از بنى هاشم و دیگران) آزاد ساخت، و به قتل و کشتار و شکنجه و آزار مردم خاتمه بخشید، و تمام اموال منقول و غیر منقول مردم را که پدرش منصور مصادره و ضبط کرده بود، به صاحبان آنها تحویل داد و مقدار زیادى از موجودى خزانه بیت‏ المال را در میان مردم تقسیم کرد.

طبق نوشته «مسعودى»، مورخ مشهور، مجموع اموالى که منصور به زور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد میلیون درهم و چهارصد میلیون دینار بود!! و این مبلغ غیر از مالیات اراضى و خراج هایى بود که منصور در زمان خلافت خود از کشاورزان گرفته بود. و چون به دستور وى تمام این اموال به عنوان «بیت المال مظالم»! در محل مخصوصى نگهدارى مى‏ شد و نام صاحب هر مالى روى آن نوشته شده بود، مهدى همه آنها را تفکیک نموده به صاحبان اموال و یا وارث آنها تحویل داد.

شاید یکى از عوامل اقدام مهدى این بود که وقتى که او روى کار آمد، جنبش ها و نهضت هاى ضد استبدادى علویان به وسیله منصور سرکوب شده و آرامش نسبى برقرار شده بود

در هرحال این آزادى و امنیت و رفاه اقتصادى موجبات رضایت گروه هاى مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازه‏ اى در شریان حیات اجتماعى و اقتصادى به جریان انداخت

البته اگر این برنامه ادامه پیدا مى ‏کرد آثار و نتایج درخشانى به بار مى‏ آورد، ولى متأسفانه طولى نکشید که برنامه عوض شد و خلیفه جدید چهره اصلى خود را آشکار ساخت و برنامه‏ هاى ضد اسلامى خلفاى پیشین از نو آغاز گردید

 

کانون عیاشى و فساد

«مهدى» در آغاز خلافت به پیروى از «منصور»که مردى خشک و با صلابت بود، خیل ندیمان و عناصر آلوده را که معمولاً در دربار خلفأ بزم‏ آرایى مى‏ کردند، به دربار راه نداد و از خوش گذرانى و مجالس عیش و نوش دورى جست، ولى بیش از یک سال نگذشته بود که تغییر روش داد و بساط خوش گذرانى و عیاشى را دایر کرد و ندیمان را مورد توجه فوق‏ العاده قرار داد، و هرچه خیراندیشان و رجال بى نظر عواقب ناگوار این کار را گوشزد کردند، ترتیب اثر نداد و گفت: «آن دم خوش است که در بزم بگذرد و زندگى بدون ندیمان درکام من گوارا نیست»!

وى به‏ قدرى در این راه افراط مى‏ کرد که حتى گوش به نصایح و اندرزهاى وزیر خردمند و بافضیلت خود، «یعقوب بن داود»، نمى‏ داد. او که هرگز در امور کشورى از نظریات یعقوب عدول نمى‏ کرد و نقشه‏ ها و برنامه‏ هاى او را صد در صد به مورد اجرا مى‏ گذاشت، وقتى پاى بزم و عیش و نوش به میان مى‏ آمد، به سخنان منطقى و بى‏ غرضانه او ترتیب اثر نمى‏ داد

یعقوب که از فساد و آلودگى دربار خلافت و بو الهوسى خلیفه رنج مى‏ برد، وقتى مشاهده مى‏ کرد که اطرافیان مهدى در قصر خلافت اسلامى! و در حضور وى بساط میگسارى گسترده‏ اند، مى‏ گفت:

«آیا براى همین کارها وزارت را به عهده من گذاشته و مرا به این سمت منصوب کرده‏ اى؟ آیا صحیح است که بعد از پنج نوبت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع، بر سر سفره شراب بنشینى؟!»

ولى ندیمان خلیفه که عادت کرده بودند با بیت‏ المال مسلمانان، شب و روز به خوشگذرانى بپردازند، سخنان یعقوب را به باد تمسخر گرفته مهدى را به باده‏ گسارى تشویق مى‏ کردند و گاهى به زبان شعر مى‏گفتند:

فَدَع عَنکَ یَعقُوبَ بنَ داوُدَ جانِباً وَ اَقبِله عَلى صَهبأَ طَیّبَ النّشرِ

یعقوب و سخنان او را رها کن و با شراب گوارا دمساز باش!

این روش مهدى موجب گسترش دامنه آلودگى و لا اُبالی گرى در جامعه اسلامى گردید و اشعار و غزل هاى بى‏ پرده و هوس‏ انگیز شُعرایى مثل «بَشّار» همه جا دهن به دهن گشت و آتش به خرمن عفت و پاکى جامعه زد و صداى اعتراض بزرگان و افراد غیور از هر سو بلند شد.

خلیفه که سرگرم خوش گذرانی هاى خود بود، از آگاهى به وضع مردم دور ماند و در نتیجه فساد و رشوه خوارى رواج یافت و مأموران مالیات عرصه را بر مردم تنگ گرفتند. خود وى نیز بناى سختگیرى گذاشت و براى نخستین بار مالیات هایى بر بازارهاى بغداد بست و زندگانى کشاورزان فوق‏ العاده پریشان گشت و از شدت فشار و سختى به ستوه آمدند.

 

سختگیرى فوق‏ العاده نسبت به علویان‏

طرز رفتار مهدى از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولى روش این دو، از یک جهت مثل هم بود و آن سختگیرى و فشار نسبت به علویان بود. مهدى نیز مثل منصور از هرگونه سختگیرى و فشار نسبت به بنى‏ هاشم فرو گذارى نمى‏ کرد و حتى گاهى بیش از منصور خشونت نشان مى‏ داد. مهدى که فرزندان على (علیه‏ السلام) را براى حکومت خود خطرناک مى‏ دانست، همواره در صدد کوبیدن هر جنبشى بود که از طرف آنان رهبرى مى‏ شد. او با گرایش به سوى تشیع و همکارى با رهبران علوى بشدت مبارزه مى‏ کرد

مورخان مى‏ نویسند: «قاسم بن مجاشع تمیمى» هنگام مرگ خود وصیت نامه‏ اى نوشت و براى امضاى مهدى نزد وى فرستاد. مهدى مشغول خواندن وصیت نامه شد، ولى همین که به جمله‏ اى رسید که قاسم ضمن بیان عقاید اسلامى خود، پس از اقرار به یگانگى خدا و نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم)، على (علیه‏ السلام) را به عنوان امام و جانشین پیامبر (صلی الله علیه واله و سلم)، معرفى کرده بود، وصیت نامه را به زمین پرت نمود و آن را تا آخر نخواند!

 

تحریم شراب در قرآن‏

نمونه دیگر از مخالفت شدید مهدى با مظاهر تشیع، گفت و گویى است که بین او و امام کاظم (علیه‏ السلام) در مدینه رخ داد. در یکى از سالها مهدى وارد مدینه شد و پس از زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه واله و سلم) با امام کاظم (علیه‏ السلام) ملاقات کرد و براى آنکه به گمان خود از نظر علمى آن حضرت را آزمایش کند! بحث حرمت «خَمر» (شراب) در قرآن را پیش کشید و پرسید:

- آیا شراب در قرآن مجید تحریم شده است؟ آنگاه اضافه کرد: مردم اغلب مى‏ دانند که در قرآن از خوردن شراب نهى شده، ولى نمى‏ دانند که معناى این نهى، حرام بودن آن است!

امام فرمود:

- بلى حرمت شراب در قرآن مجید صریحاً بیان شده است

- در کجاى قرآن؟

- آنجا که خداوند (خطاب به پیامبر) مى‏ فرماید: «بگو پروردگار من، تنها کارهاى زشت، چه آشکار و چه پنهان و نیز «اِثم» (گناه) و ستم بناحق را حرام نموده است...».

آنگاه امام پس از بیان چند موضوع دیگر که در این آیه تحریم شده، فرمود:

مقصود از کلمه «اثم»در این آیه که خداوند آن را تحریم نموده، همان شراب است، زیرا خدا در آیه دیگرى مى‏ فرماید:

«از تو از شراب و قمار مى‏ پرسند، بگو در آن «اثم کبیر» (گناهى بزرگ) و سودهایى براى مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است».

و اثم که در سوره اعراف صریحاً حرام معرفى شده، در سوره بقره در مورد شراب و قمار به کار رفته است، بنابراین شراب صریحاً در قرآن مجید حرام معرفى شده است

مهدى سخت تحت تأثیر استدلال امام قرار گرفت و بى‏ اختیار رو به «على بن یقطین» (که حضور داشت) کرد و گفت: به خدا این فتوا، فتواى هاشمى است! على بن یقطین گفت: «شکر خدا را که این علم را در شما خاندان پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) قرار داده است».

مهدى از این پاسخ ناراحت شد و در حالى که خشم خود را به سختى فرو مى‏ خورد، گفت:«راست مى‏ گویى اى رافضى»!!

 

۲- هادى عباسى‏

سال ۱۶۹ هجرى در تاریخ اسلام یک سال بحرانى و تاریک و پر تشنج و غم‏ انگیز بود، زیرا در این سال پس از مرگ «مهدى عباسى» فرزندش «هادى» که جوانى خوش گذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسید و حکومت وى سرچشمه حوادث تلخى گردید که براى جامعه اسلامى بسیار گران تمام شد

البته نشستن هادى به جاى پدر، مسئله تازه‏ اى نبود، زیرا مدت ها بود که حکومت اسلامى به وسیله خلفاى ستمگر، به صورت رژیم موروثى درآمده بود و در میان دودمان اموى و عباسى دست به دست مى‏ گشت و انتقال قدرت ها از این راه که با سکوت تلخ و اجبارى مردم همراه بود، تقریباً یک مسئله عادى شده بود

چیزى که تازگى داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جوانى ناپخته، فاقد صلاحیت، بوالهوس و خوش گذرانى مثل هادى بود، زیرا هنگامى که وى بر مسند خلافت تکیه زد، هنوز ۲۵ سال تمام نداشت و از جهات اخلاقى به هیچ وجه شایستگى احراز مقام خطیر خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى را نداشت

او جوانى میگسار، سبک سر و بى‏ بند و بار بود، به طورى که حتى پس از رسیدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترک ننمود، و حتى شئون ظاهرى خلافت را حفظ نمى‏ کرد. علاوه بر این، او فردى سنگدل، بدخوى، سختگیر و کج رفتار بود.

هادى در محیط آلوده دربار عباسى تربیت یافته و از پستان چنین رژیم خود خواه و ستمگر و زورگویى شیر خورده بود. با چنین پرورشى، اگر خلافت نصیب وى نمى‏ شد، در جرگه جوانان زورگو و تهى مغز قرار مى‏ گرفت که جز هوسرانى و خوش گذرانى هدف دیگرى ندارد

 

بزم هاى ننگین!

او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون، جمعى از خوانندگان را به بزم‏ اشرافى خود که با بیت‏ المال اسلام برگزار مى‏ شد، دعوت مى‏ نمود و به میگسارى و عیش و طرب مى‏ پرداخت. او آن چنان در این کار افراط مى‏ کرد که گاهى پدرش مهدى آن را تحمل نکرده ندیمان و آوازه‏ خوانان مورد علاقه او را تنبیه مى‏ کرد! چنانکه یکبار «ابراهیم موصلى»، خواننده مشهور آن زمان را از شرکت در بزم او نهى کرد و چون هادى دست‏ بردار نبود، ابراهیم را به زندان افکند!

هادى که در زمان پدر، گاهى به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر رو به رو مى‏ شد، پس از آنکه به خلافت رسید، آزادانه به عیاشى پرداخت و اموال عمومى مسلمانان را صرف بزم هاى شبانه و شب نشینی هاى آلوده خود کرد

به گفته مورخان، او «ابراهیم موصلى» را به دربار خلافت دعوت مى‏ کرد و ساعت ها به آواز او گوش مى‏ داد و به حدى به او دل بسته بود که اموال و ثروت زیادى به او مى‏ بخشید، به طورى که یک روز مبلغ دریافتى او از خلیفه، به یکصد و پنجاه هزار دینار بالغ گردید! پسر ابراهیم مى‏ گفت: « اگر هادى بیش از این عمر مى‏ کرد، ما حتى دیوارهاى خانه‏ مان را از طلا و نقره مى‏ ساختیم»!

روزى «ابراهیم موصلى» چند آواز براى وى خواند و او را سخت به هیجان درآورد. هادى او را تشویق کرد و مکرر از وى خواست که مجدداً بخواند. در پایان بزم، به یکى از پیشکاران خود دستور داد دست ابراهیم را بگیرد و به خزانه بیت المال ببرد تا او هر قدر خواست (از اموال مسلمین) بردارد، و حتّى اگر خواست تمام بیت‏ المال را ببرد، او را آزاد بگذارد! ابراهیم مى‏ گوید: «وارد خزانه بیت‏ المال شدم و فقط پنجاه هزار دینار برداشتم»!!

با چنین طرز رفتار و روش، پیدا بود که او از عهده مسئولیت سنگین اداره امور جامعه اسلامى برنخواهد آمد، به همین دلیل، در دروان خلافت او، کشور اسلامى که در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ایالات و استان ها به اصطلاح مطیع حکومت مرکزى بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وى، دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج نارضایى عمومى پدیدار گشت

البته علل مختلفى موجب پیدایش این وضع شد ولى عاملى که بیش از هرچیز به نارضایى و خشم مردم دامن زد، سختگیرى هادى نسبت به بنى هاشم و فرزندان على (علیه‏ السلام) بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنى هاشم را زیر فشار طاقت‏ فرسا گذاشت و حق آنها را که از زمان خلافت مهدى از بیت‏ المال پرداخت مى‏ شد، قطع کرد و با تعقیبب مداوم آنان، رعب و وحشت شدیدى در میان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت نموده و روانه بغداد کردند.

 

فاجعه خونین سرزمین فخّ‏

این فشارها، رجال آزاده و دلیر بنى هاشم را به ستوده آورده آنها را به مقاومت در برابر یورش هاى پى در پى و خشونت‏ آمیز حکومت ستمگر عباسى واداشت و در اثر همین بیدادگری ها، کم کم، نطفه یک نهضت مقاومت در برابر حکومت عباسى به رهبرى یکى از نوادگان امام حسن مجتبى (علیه‏ السلام) به نام «حسین صاحب فخ» منعقد گردید

البته هنوز این نهضت شکل نگرفته و موعد آن که موسم حج بود، فرا نرسیده بود ولى سختگیری هاى طاقت‏ فرساى فرماندار وقت مدینه، باعث شد که آتش این نهضت زودتر شعله‏ ور شود

فرماندار مدینه که از مخالفان خاندان پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) بود، براى خوش خدمتى به دستگاه خلافت، و گویا به منظور اثبات لیاقت خود! هر روز به بهانه‏ اى رجال و شخصیت هاى بزرگ هاشمى را اذیت مى‏ کرد. از جمله، آنها را مجبور مى‏ ساخت هر روز در فرماندارى حاضر شده خود را معرفى نمایند، او به این هم اکتفا نکرده، آنها را ضامن حضور یکدیگر قرار مى‏ داد و یکى را به علت غیبت دیگرى، مؤاخذه و بازداشت مى‏ نمود!

یک روز «حسین صاحب فخ» و «یحیى بن عبدالله» را به خاطر غیبت یکى از بزرگان بنى هاشم سخت مؤاخذه کرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همین امر مثل جرقه‏ اى که به انبار باروتى برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشمیان گردیده نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدینه شعله‏ ور گردید

 

شهید فخّ کیست؟

چنانکه اشاره شد، رهبرى این نهضت را «حسین بن على» مشهور به شهید فخّ، نواده حضرت مجتبى‏، به عهده داشت. او یکى از رجال برجسته، با فضیلت و شهامت، و عالی قدر هاشمى بود. او مردى وارسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالى انسانى، یک چهره معروف و ممتاز به شمار مى‏ رفت.

او از پدر و مادر با فضیلت و پاکدامنى که در پرتو صفات عالى انسانى خود به «زوج صالح» مشهور بودند ، به دنیا آمده و در خانواده فضیلت و تقوى و شهامت پرورش یافته بود

پدر و دایى و جد و عموى مادرى و عده‏ اى دیگر از خویشان و نزدیکان او، به وسیله «منصور دوانیقى» به شهادت رسیده بودند و این خانواده بزرگ که چندین نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قربانى داده بود، پیوسته در غم و اندوه عمیقى فرو رفته بود.

حسین که در چنین خانواده‏ اى پرورش یافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخیمان «منصور» فراموش نمى‏ کرد و یادآورى شهادت آنان روح پرشور و دلیر او را که لبریز از احساسات ضد عباسى بود، سخت آزرده مى‏ ساخت، ولى به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزیر از سکوت درد آلودى بود

او که قبلاً احساساتش جریحه‏ دار شده بود، بیدادگری هاى هادى عباسى و مخصوصاً حاکم مدینه، کاسه صبرش را لبریز نموده او را به سوى قیام بر ضدّ حکومت هادى پیش برد

 

شکست نهضت‏

به محض آنکه حسین قیام کرد، عده زیادى از هاشیمان و مردم مدینه با او بیعت کرده با نیرو هاى هادى به نبرد پرداختند و پس از آنکه طرفداران هادى را مجبور به عقب‏ نشینى کردند، به فاصله چند روز، تجهیز قوا نموده به سوى مکه حرکت کردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ایام حج، شهر مکه را پایگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدینه و حرکت این عده به سوى مکه، به اطلاع هادى رسید. هادى سپاهى را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمین «فخ» دو سپاه به هم رسیدند و جنگ سختى در گرفت. در جریان جنگ، حسین وعده‏ اى دیگر از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسیدند و بقیه سپاه او پراکنده شدند و عده‏ اى نیز اسیر شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسیدند

مزدوران حکومت هادى به کشتن آنان اکتفا نکرده از دفن اجساد آنان خوددارى نمودند و سرهایشان را از تن جدا کرده ناجوان مردانه براى هادى عباسى به بغداد فرستادند که به گفته بعضى از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.

شکست نهضت شهید فخ فاجعه بسیار تلخ و دردآلودى بود که دل همه شیعیان و مخصوصاً خاندان پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) را سخت به درد آورد و خاطره فاجعه جان گداز کربلا را در خاطره ها زنده کرد

این فاجعه به قدرى دل خراش و فجیع بود که سالها بعد، امام جواد مى‏ فرمود: پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعه‏ اى براى ما بزرگ تر از فاجعه فخ نبوده است.

 

پیشواى هفتم، و شهید فخّ‏

این حادثه بى‏ ارتباط با روش پیشواى هفتم نبود، زیرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشکیل نهضت از آن اطلاع داشت، بلکه با حسین شهید فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پیشواى هفتم شکست نهضت را پیش بینى مى‏ کرد، لیکن هنگامى که احساس کرد حسین در تصمیم خود استوار است، به او فرمود:

«گرچه تو شهید خواهى شد، ولى باز در جهاد و پیکار کوشا باش، این گروه، مردمى پلید و بدکارند که اظهار ایمان مى‏ کنند ولى در باطن ایمان و اعتقادى ندارند، من در این راه اجر و پاداش شما را از خداى بزرگ مى‏ خواهم».

از طرف دیگر هادى عباسى که مى‏ دانست پیشواى هفتم بزرگترین شخصیت خاندان پیامبر است و سادات و بنى هاشم از روش او الهام مى‏ گیرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگین شد، زیرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتى رهبرى این عملیات را آن حضرت به عهده داشته است، به همین جهت امام هفتم را تهدید به قتل کرده گفت:

«به خدا سوگند، حسین (صاحب فخ)، به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قیام کرده و از او پیروى نموده است، زیرا امام و پیشواى این خاندان کسى جز موسى بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم»!!

این تهدیدها گرچه از طرف پیشواى هفتم با خونسردى تلقى شد، لکن در میان خاندان پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) و شیعیان و علاقه‏ مندان آن حضرت سخت ایجاد وحشت کرد، ولى پیش از آنکه هادى موفق به اجراى مقاصد پلید خود گردد، طومار عمرش درهم پیچیده شد و خبر مرگش موجى از شادى و سرور در مدینه برانگیخت!

 

۳- هارون‏ الرشید

زمامداران اموى و عباسى، که چندین قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامى حکومت کردند، براى استوار ساختن پایه‏ هاى حکومت خود و به منظور تسلط بیشتر بر مردم، در پى کسب نفوذ معنوى در دل ها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامدارى آنان را از جان و دل پذیرفته، اطاعت از آنان را وظیفه واجب دینى خود بدانند! و از آنجا که اعتقاد قلبى چیزى نیست که بازور و قدرت به وجود آید یا با زور از بین برود، ناگزیر از راه عوام فریبى وارد شده با نقشه‏ هاى مزدورانه براى کسب نفوذ معنوى تلاش مى‏ کردند

البته در این زمینه عباسیان برحسب ظاهر، برگ برنده‏ اى در دست داشتند که امویان فاقد آن بودند و آن عبارت از خویشاوندى و قرابت با خاندان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم) بودند

بنى‏ عباس که از نسل عموى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم) (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت به ره‏بردارى تبلیغاتى نموده خود را وارث خلافت معرفى مى‏ کردند.

لکن با این حال، حربه تبلیغاتى آنان در برابر پیشوایان بزرگ شیعه کند بود، زیرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نیست، بلکه آنچه مهم است شایستگى و عظمت و پاکى خود رهبر و پیشوا است

ثانیاً بر فرض اینکه وارثت در این مسئله دخیل باشد، باز فرزندان امیرمؤمنان (علیه‏ السلام) بر دیگران مقدم بودند، زیرا قرابت نزدیکترى با پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) داشتند

پیشوایان بزرگ شیعه، که هم شایستگى شخصى و هم انتساب نزدیک به پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشى که زمامداران اموى و عباسى براى کسب نفوذ معنوى به عمل مى‏ آوردند، باز عملاً کفه ترازوى محبوبیت عمومى، به نفع پیشوایان بزرگ دینى سنگینى مى‏ کرد

 

حکومت بر «دل» ها

این موضوع در میان خلفاى عباسى، بیش از همه، در زمان هارون جلوه‏ گر بود.هارون که با آن همه قدرت و توسعه منطقه حکومت، احساس مى‏ کرد هنوز دلهاى مردم با پیشواى هفتم «موسى بن جعفر» (علیه‏ السلام) است، از این امر سخت رنج مى‏ برد و با تلاشهاى مذبوحانه‏ اى در صدد خنثى کردن نفوذ معنوى امام بر مى‏ آمد

براى او قابل تحمل نبود که هر روز گزارش دریافت کند که مردم مالیات اسلامى خود را مخفیانه به موسى بن جعفر مى‏ پردازند و با این عمل خود، در واقع حاکمیت او را به رسمیت شناخته از حکومت عباسى ابراز تنفر مى‏ کنند. روى همین اصل بود که روزى هارون، وقتى که پیشواى هفتم را کنار «کعبه» دید به او گفت:

«تو هستى که مردم پنهانى با تو بیعت کرده تو را به پیشوایى بر مى‏ گزینند؟»

امام فرمود: من بر «دل» ها و قلوب مردم حکومت مى‏ کنم و تو بر «تن»ها و بدن‏ها!

چنانکه اشاره شد، هارون آشکارا روى انتساب خود به مقام رسالت تکیه نموده در هر فرصتى آن را مطرح مى‏ کرد. وى روزى وارد شهر مدینه شد و رهسپار زیارت قبر مطهر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم) گردید. هنگامى که به حرم پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) رسید، انبوه جمعیت از قریش و قبائل دیگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پیامبر نموده گفت:

«درود بر تو اى پیامبر خدا! درود بر تو اى پسر عمو!». او در میان آن جمعیت زیاد، نسبت عمو زادگى خود با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم) را به رخ مردم مى‏ کشید و عمداً به آن افتخار مى‏ نمود تا مردم بدانند خلیفه پسر عموى پیامبر است!

در این هنگام پیشواى هفتم که در آن جمع حاضر بود، از هدف هارون آگاه شده نزدیک قبر پیامبر رفت و با صداى بلند گفت: «درود بر تو اى پیامبر خدا! درود بر تو اى پدر!». هارون از این سخن سخت ناراحت شد، به طورى که رنگ صورتش تغییر یافت و بى‏ اختیار گفت: واقعاً این افتخار است.

او نه تنها کوشش مى‏ کرد انتساب خویش به مقام رسالت را به رخ مردم بکشد، بلکه به وسائلى مى‏ خواست پیامبر زادگى این پیشوایان بزرگ را نیز انکار کند. او روزى به پیشواى هفتم چنین گفت:

«شما چگونه ادعا مى‏ کنید که فرزند پیامبر هستید، درحالى که در حقیقت فرزندان على هستید، زیرا هرکس به جد پدرى خود منسوب مى‏ شود نه جد مادرى»! امام کاظم (علیه ‏السلام) در پاسخ وى آیه‏ اى را قرأت نمود که خداوند ضمن آن مى‏ فرماید: «...و از نژاد ابراهیم، داود و سلیمان و ایوب...و (نیز) زکریا و یحیى و عیسى و الیاس را که همگى از نیکان و شایستگانند، هدایت نمودیم».

آنگاه فرمود: در این آیه، عیسى از فرزندان پیامبران بزرگ پیشین شمرده شده است در صورتى که او پدر نداشت و تنها از طریق مادرش مریم نسبت به پیامبران مى‏ رساند، بنابراین به حکم آیه، فرزندان دخترى نیز فرزند محسوب مى‏ شوند. ما نیز به‏ واسطه ماردمان «فاطمه»، فرزند پیامبر محسوب مى‏ شویم. هارون در برابر این استدلال متین جز سکوت چاره اى نداشت!

در مناظره مشابه و مفصل و مهیجى که امام هفتم (علیه‏ السلام) با هارون داشت، در پاسخ سؤال وى که چرا شما را فرزندان رسول خدا مى ‏نامند، نه فرزندان على (علیه ‏السلام) ؟ فرمود:

اگر پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) زنده شود و دختر تو را براى خود خواستگارى کند، آیا دختر خود را به پیامبر تزویج مى‏ کنى؟

- نه تنها تزویج مى‏ کنم، بلکه با این وصلت به تمام عرب و عجم افتخار کنم!

- ولى این مطلب در مورد من صادق نیست، نه پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) دختر مرا خواستگارى مى‏ کند و نه من دخترم را به او تزویج مى‏ نمایم

- چرا؟

- براى اینکه من از نسل او هستم و این ازدواج حرام است، ولى تو از نسل او نیستى

- آفرین، کاملاً صحیح است!

این قصر از آن کیست؟

روزى پیشواى هفتم وارد یکى از کاخ هاى بسیار عظیم و باشکوه هارون در بغداد شد. هارون که مست قدرت و حکومت بود، به قصر خود اشاره کرده با نخوت و تکبر پرسید:

- این قصر از آن کیست؟

نظر وى از این جمله آن بود که شکوه و قدرت خود را به رخ امام بکشد! حضرت بدون آنکه کوچکترین اهمیتى به کاخ پر زرق و برق او بدهد، با کمال صراحت فرمود:

- این خانه، خانه فاسقان است؛ همان کسانى که خداوند درباره آنان مى‏ فرماید:

«بزودى کسانى را که در زمین به ناحق کبر مى‏ورزند، و هرگاه آیات الهى را ببینند ایمان نمى ‏آورند، و اگر راه رشد و کمال را ببینند آن را در پیش نمى‏ گیرند، ولى هرگاه راه گمراهى را ببینند آن را طى مى‏ کنند، از (مطالعه و درک) آیات خود منصرف خواهم کرد، زیرا آنان آیات ما را تکذیب نموده از آن غفلت ورزیده ‏اند»

هارون از این پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالى که خشم خود را به سختى پنهان مى‏ کرد، با التهاب پرسید:

- پس این خانه از آن کیست؟

امام بى‏ درنگ فرمود:

- (اگر حقیقت را مى‏ خواهى) این خانه از آن شیعیان و پیروان ما است، ولى دیگران با زور و قدرت، آن را تصاحب نموده ‏اند

- اگر این قصر از آنِ شیعیان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمى‏ ستاند؟

- این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلیش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت

مورخان مى‏ نویسند: روزى هارون به دیدار «فُضَیل بن عیاض»، یکى از مردان وارسته و آراسته و آزاده آن روز، رفت. فضیل با سخنان درشت به انتقاد از اعمال نارواى او پرداخت و وى را از عذاب الهى که در انتظار ستمگران است، بیم داد. هارون وقتى این نصایح را شنید به قدرى گریست که از هوش رفت! و چون به هوش آمد، از فضیل خواست دوباره او را موعظه نماید. چندین بار نصایح فضیل، و به دنبال آن، بیهوشى هارون تکرار گردید! سپس هارون هزار دینار به او داد تا در موارد لزوم مصرف نماید

هارون با این رفتار، نمونه کاملى از دوگانگى و تضاد شخصیت را نمودار ساخته بود، زیرا گویى از نظر او کافى بود که از ترس خدا گریه کند و بیهوش شود و بعد هرچه بخواهد بدون واهمه بکند. او دو هزار کنیزک داشت که سیصد نفر از آنان مخصوص آواز و رقص و خنیاگرى بودند. نقل مى‏ کنند که وى یک بار به طرب آمده دستور داد سه میلیون درهم بر سرحضار مجلس نثار شود!. و بار دیگر که به طرب آمد، دستور داد تا آوازه‏ خوانى را که او را به طرب آورده بود، فرمانرواى مصر کنند!!

هارون کنیزکى را به یکصد هزار دینار، و کنیزک دیگر را به سى و شش هزار دینار خریدارى کرد، اما دومى را فقط یک شب نگاه داشت و روز دیگر، او را به یکى از درباریان خود بخشید! حالا علت این بخشش چه بود، خدا مى‏ داند!

بدیهى است که هارون این ولخرجی ها را از بیت‏ المال مسلمانان مى‏ کرد، زیرا جد او، منصور، هنگام رسیدن به خلافت به اصطلاح در نه آسمان یک ستاره نداشت. بنابراین آن پول ها محصول عرق جبین و کَدّ یمین کشاورزان فقیر و مردم تنگدست و بینوا بود که به این ترتیب خدا پسندانه! به مصرف مى ‏رسید؛ اما او با این همه خیانت به اموال عمومى، اشک تمساح مى ‏ریخت! و همچون مردان پاک، خود را پرهیزگار مى‏ دانست!

چهره حقیقى هارون‏

«احمد امین» نویسنده معاصر مصرى، پس از آنکه دو علت براى گرایش هارون (و مردم زمان او) به عیش و خوش گذرانى ذکر نموده، اولى را توسعه زندگى و رفاه عمومى در دوره وى، و دومى را نفوذ ایرانیان (که به گفته وى از قدیم گرایش به خوش گذرانى داشتند) در دربار وى معرفى مى‏ کند، مى‏ نویسد:

علت سوم، مربوط به طرز تربیت و سرشت خود رشید است. او به عقیده من جوانى داراى احساسات تند بود، ولى نه به طورى که صد در صد تسلیم احساسات خود شود، بلکه در عین حال اراده‏ اى قوى داشت. او از نظر فطرت و تربیت، داراى روحیه نظامى بود، و بارها به شرق و غرب لشگرکشى کرد، ولى همین تندى احساسات و قدرت اراده و جوشش جوانى، چهره‏ هاى گوناگونى به او داده بود:

هنگام شنیدن و عظ، سخت متأثر مى‏ شد و صدا به گریه بلند مى‏ کرد، هنگام استماع موسیقى چنان به طرب مى‏ آمد که سر از پا نمى‏ شناخت. در بزم او وقتى که «ابراهیم موصلى» آواز مى‏ خواند، «بَرْصوما» ساز مى‏ نواخت و «زَلْزَل» دف مى‏ زد، هارون چنان به طرب مى‏ آمد که با طرز جسارت‏ آمیزى مى‏ گفت:

«اى آدم! اگر امروز مى‏ دیدى که از فرزندان تو، چه کسانى در بزم من شرکت دارند، خوشحال مى‏ شدى»!

احساسات به اصطلاح دینى در هارون رشد کرد، اما به موازات آن، هوسرانى و علاقه به ساز و آواز و طرب نیز فزونى یافت. در نتیجه، او هم نماز مى‏ خواند و هم زیاد به موسیقى و شعر و آواز گوش مى‏ کرد و به طرب مى‏ آمد. احساسات تند او به جهات مختلف متوجه او مى‏ شد و در هر جهت نیز به حد افراط مى‏ رسید

هنگامى که از برامکه خرسند بود، فوق‏ العاده به آنان علاقه داشت و آنان را مقرّب دربار قرار داده بود، ولى هنگامى که مورد غضب وى قرار گرفتند، و حاسدان، احساسات او را بر ضد برامکه تحریک کردند، آنان را محو و نابود ساخت

او از آواز ابراهیم موصلى سخت لذت مى‏ برد و او را مثل علما و قضات، مقرب دربار قرار مى‏ داد، ولى هیچ وقت از خود نمى‏ پرسید که به چه مجوزى بیت‏ المال مسلمانان را به جیب این گونه افراد مى‏ ریزد؟

نویسنده کتاب «الأغانى» جمله جالبى دارد که طى آن، به بهترین وجهى عواطف متضاد و شخصیت غیر عادى هارون را ترسیم نموده است:

«هارون هنگام شنیدن وعظ از همه بیشتر اشک مى‏ ریخت و در هنگام خشم و تندى، از همه ظالم تر بود»!

ازین رو جاى تعجب نبود که او یک فرد دیندار جلوه کند، و نماز زیاد بخواند، ولى روزى خشمگین گردد و بدون کوچکترین مجوزى، خون بى‏ گناهان را بریزد، و روز دیگر چنان به طرب آید که از خود بی خود گردد. اینها صفاتى است که جمع آنها در یک فرد، به سهولت قابل تصور است

از آنچه گفتیم، چهره حقیقى و ماهیت هارون روشن گردید. متأسفانه بعضى از مورخان در بررسى روحیه و طرز رفتار و حکومت او (و امثال او) حقایق را کتمان نموده و دانسته یا ندانسته تنها نیمرخ به اصطلاح روشن چهره او را ترسیم نموده‏ اند، اما نیمرخ دیگر را وارونه نشان داده‏ اند، در حالى که لازمه یک بررسى تحقیقى و بی طرفانه این است که تمام جوانب شخصیت و رفتار فرد مورد بررسى قرار گیرد

 

نیرنگ هاى هارون و تظاهر او به دین دارى‏

چنانچه در چند صفحه پیش گفتیم با آنکه زمامداران اموى و عباسى در منحرف ساختن حکومت اسلامى از محور اصلى خود، و جبهه‏ بندى در برابر خاندان پیامبر، باهم مشترک بودند، ولى این تفاوت را داشتند که خلفاى اموى - به استثناى معاویه و یکى دو نفر دیگر - چندان ارتباطى با رجال و دانشمندان دینى نداشتند و در کار آنان زیاد مداخله نمى‏ کردند، بلکه بیشتر به امور مالى کشور و امثال این ها مى‏ پرداختند و علما و دانشمندان اسلامى را غالباً - به حال خود وا مى‏ گذاشتند، ازین رو حکومت آنان از وجهه دینى بر خور دار نبود

ولى هنگامى که بساط حکومت امویان برچیده شد و عباسیان روى کار آمدند، قضیه برعکس شد:

حکومت رنگ دینى به خود گرفت، کوشش براى بهره‏ بردارى از عوامل مذهبى به نفع حکومت آغاز گردید، و تظاهر به دین دارى و ارتباط و تماس با رجال و دانشمندان اسلامى، مخصوصاً در زمان خلفاى نخستین عباسى، رواج یافت

علت این امر آن بود که عباسیان نمى‏ خواستند تنها به عنوان زمامدار سیاسى شناخته شوند، بلکه مى‏ خواستند در عین زمامدارى، وجهه دینى و رنگ مذهبى نیز به خود بگیرند تا از این رهگذر، از احترام در افکار عمومى بر خور دار گردند

نمونه‏ هاى زیادى از تظاهر خلفاى عباسى به دیندارى و جلب عواطف مذهبى مردم در دست است که گویاى کوشش هاى مزورانه آنان در جهت کسب وجهه دینى مى‏ باشد

«جرجى زیدان» مى‏ نویسد:

«خلفاى عباسى، خلفاى فاطمى مصر، خلفاى اموى اندلس، به علّت برخودارى از رنگ دینى، در برابر بسیارى از مشکلات پایدار شدند. به همین گونه، دوام حکومت هاى غیر عرب مانند حکومت عثمانى که جنبه دینى یافته بودند، بیش از سایر حکومت ها بوده است...»

اینان براى آنکه در نظر مردم عوام محبوبیت پیدا کنند، دائماً مقام خود را بالا برده خود را بنده مقرب درگاه خدا، و حکومت خود را حکومت مبعوث از جانب خدا معرفى مى‏ کردند

«جرجى زیدان» در زمینه نفوذ تبلیغات فریبنده خلفا در میان عوام و میزان باور مردم به این سخنان، اضافه مى‏ کند:

«...تا آنجا که (مردم) مى‏ گفتند: خلافت عباسیان تا آمدن مسیح از آسمان دوام مى‏ آورد و اگر خلافت عباسى منقرض شود، آفتاب غروب مى‏ کند! باران نمى‏ بارد! و گیاه خشک مى‏ شود! (مقصود جرجى زیدان البته سنیان است، زیرا شیعیان از ابتدا خلفاى ثلاث و اموى و عباسى و عثمانى و غیره را غاصب خلافت مى‏ دانستند و به آنان عقیده نداشتند مترجم)

خلفاى عباسى هم این گزافه‏ ها را به خود پسندیدند، حتى هارون که مرد چیز فهمى بود و در زمان او فرهنگ اسلامى ترقى کرده بود، از این تملّق ها خوشش مى‏ آمد...و اگر در دوره ترقى و عظمت اسلام، خلفا آن قدر تملق پسند باشند، معلوم است که در دوره فساد، موهومات جاى حقیقت را مى‏ گیرد و متملقان و چاپلوسان پیش مى‏ آیند و فرمانروایان و پادشاهان، از حرف، بیش از عمل خشنود مى‏ شوند. از آنرو است که همین چاپلوسان، «متوکل» عباسى را سایه خداوند (اعلی حضرت ظل الله) مى‏ خواندند و مى‏ گفتند: این سایه رحمت، براى نگهدارى مردم از سوزش گرما از طرف آسمان گسترده شده است! و شاعر دربارى چاپلوس «ابن هانى»، «المعز» فاطمى را چنین مى‏ ستاید:

«آنچه تو اراده کنى به وقوع مى‏ پیوندد، نه آنچه قضا و قدر اراده کنند، پس فرمان بده و فرمانروایى کن که «واحد قهار» تو هستى»!! (چه فرمان یزدان چه فرمان شاه!!)

ولى در میان عباسیان شاید کمتر کسى به اندازه هارون به این قسمت توجه مى‏ کرد و کمتر کسى به اندازه او از این تظاهر ها بهره‏ بردارى مى‏ نمود

هارون اصرار عجیبى داشت که به تمام اعمال و رفتارش رنگ دینى بدهد. او روى تمام جنایت ها و عیاشی هاى خود سرپوش دینى مى‏ گذاشت و همه را با یک سلسله توجیهات، مطابق موازین دینى قلمداد مى‏ کرد

مى‏ گویند: او در یکى از سالهاى خلافتش به مکه رفت. در اثناى انجام مراسم حج براى پزشک مسیحى خود، «جبریل بن بختیشوع»، دعاى بسیار مى‏ کرد

بنى هاشم از این موضوع ناراحت شدند. هارون در برابر اعتراض آنان که: این مرد، ذمّى است و مسلمان نیست و دعا در حق او جایز نمى‏ باشد، گفت: درست است ولى سلامت و تندرستى من در دست او است، و صلاح مسلمانان در گرو تندرستى من! بنابراین خیر و صلاح مسلمانان بر طول عمر و خوشى او بسته است و دعا در حق او اشکالى ندارد!

منطق هارون، منطق عجیبى بود. طبق منطق او تمام مصالح عالى جامعه اسلامى در وجود او خلاصه مى‏ شد و همه چیز مى‏ بایست فداى حفظ جان او شود، زیرا طبق این استدلال، او تنها یک زمامدار نبود، بلکه وجود او براى جامعه اسلامى ضرورت حیاتى داشت! شاید تصور شود که توجیه تمام اعمال و رفتار فردى مثل هارون، با منطق دین، کار دشوارى است، ولى او با استخدام و خریدن تنى چند از قضات و فقهاى مزدور و دنیاپرست آن روز، راه را براى توجیه اعمال خود، کاملاً هموار کرده بود

ادامه دارد . . .

 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : سه شنبه
24. مهر 1397
5. صفر 1440
16. اکتبر 2018

اوقات شرعی



آخرین نظرات